داستان‌های اعضاء CoDA


«هر کسی در CoDA داستانی برای گفتن دارد. »

به اشتراک گذاشتن داستان شخصی  شما ممکن است به هزاران نفر از افراد وابسته کمک کند که هنوز رنج می برند.

ما همیشه آثار ارسالی را می پذیریم.

لطفا داستان تجربه، نیرو  و امید خود را با ایمیل زیر با ما در میان بگذارید.

لطفاً به یاد داشته باشید که این داستان ها تجربیات واقعی و فردی اعضای CoDAهستند، اما جزء نشریات رسمی CoDA نیستند.

اکنون وقتی نیاز پیدا میکنم

تا شنیده شوم یا پذیرفته شوم،

به جلسهٔCoDA میروم.

حرف زدن در جلسات CoDA، امن است.

از نشریه مراقبه روزانه CoDA

 

سلام هم وابسته هستم

چند وقتی بود در مجازی خدمت می کردم
راهنما بهم پیشنهاد کرد سنت کار کنیم
برام مثل رویا بود
راهنمابی که با او با انجمن آشنا شده بودم
من به کارگاه سنتش راه نداده بود
ازم می خواست حتما قدم انتقال بدم تا منوبه گروه سنتش راه بده
خیلی دپرس بودم
وقتی این راهنما بهم پیشنهاد داد در پوست خودم نمی گنجیدم
شروع کردم رهجو گرفتم وانتقال قدم وکارکرد سنتم با هم شروع کردیم
این راهنما برام نیرو وامیدی شد برای ادامه در CoDA
چند وقت بعد تونستیم یک دورهمی داشته باشیم از شهرهای دیگه دور هم جمع شدیم دیدن دوستانی که فقط مجازی می شناختیم امیدی شد برای ادامه راه همان موقع کارکرد سنت خودم راه انداختم وبا راهنما شروع کارکرد مفاهیم کردم
وهمچنان در این فضا ادامه دادم ومی تونم به دوستانی که مجازی انتقال قدم دارند کمک کنم
احساس می کنم
اینجا جایی است که به نیاز واقعی اعضا پاسخگو هستم وخودم نیز نیازهایم را جستجو می کنم
در این جمع می تونم به طرف بهبودی وآرامش حرکت کنم

سلام یک هم وابسته هستم

یکی از بچه‌های انجمن هم وابستگان هستم.

من سال‌ها پیش توی انجو دیگه‌ای بودم تو خانواده نارانان. بعد اونجا فکر می‌کردم که دیگه همه چی رو بلد شدم و آگاهم وارد کدا که شدم.


اصلا اوایل جدی نمی‌گرفتم چون فکر می‌کردم آگاهم خودم بلدم به مرور که گوش کردم به بچه‌ها. دیدم چقدر قشنگ من به این انجمن نیازمندم

چرا که من کنترلگر بودم و کنترلگر هستم هنوزم فقط کمرنگ‌ترش می‌تونم بکنم اگر توی لحظه هوشیار باشم. حول محور این انجمن روی عدم کنترل کردن می‌چرخه که مشکل من هم وابسته همینه آینده گذشته رو کنترل می‌کنم رنجشهامو دوباره کنترل و مرور می‌کنم.

و این یعنی خودزنی و دوست نداشتن خودماینجا یاد گرفتم اگر می‌خوام حالم خوب باشه اول باید با خودم دوست باشم و خودمو دوست داشته باشم و نواقصمو مصرف نکنم.

امروز خیلی کنترلم کمتر شده به لطف خداوند
از خداوند بی‌نهایت سپاسگزارم که منو دعوت به این انجمن داد❤️

سلام هم وابسته هستم

می خواستم از زمانی که ب انجمن کدا آمدم بگم
خیلی پرخاشگر وعصبی بودم از همه توقع انتظار داشتم هیچ کس باب میل من نبودم زنجش های زیادی داشتم
با کوچکترین چیزی که اطرافیان میگفتن
من گریه میکردم
بخودم میگفتم چیه؟ چی شده ؟
اصلا رابطه خوبی با اطرافیان وخودم نداشتم
بلد نبودم با محبت و مهربانی با بچه هام صحبت کنم
شب ها حسرت کسانی که به عزیزانشان محبت میکردن و رابطه خوبی داشتن می‌خوردم وخودم
رو مقایسه میکردم
وب خودم قول می دادم فردا باید مهربان خوش اخلاق باشی همیشه مجله روانشناسی می خواندم
ولی فردا با کوچکترین چیز ک برخلاف میلم بود بهم می ریختم وعصبی می شدم
صدام خیلی بلند بود جیغ می زدم از همسایه ها خجالت می‌کشیدم

خیلی از خداوند کمک میخواستم
که کمکم کنه آرام باشم
تا یک روز ب لطف خداوند مهربانم خونه یکی از اقوام رفتیم
دیدم حرف هایش خیلی برام آرامش بخش هست بهش گفتم کتاب خوندی
دکتر روانشناس رفتی گفت نه
بعد گفت مشکل چیه ؟من
گریه کردم گریه کردم با آرامش ب حرف هام گوش داد بدون قضاوت بدون راه کار دادن
بعد آدرس جلسات رو بهم داد
از خداوند ممنونم بابت این لحظه ک می نویسم از خداوند ممنونم بابت آرامش این لحظه
ک خونه پراز سکوته چیزی که آرزویش داشتم
چند وقت پیش اون کسی که آدرس انجمن رو بهم داد دیدم
در جلسه حضوری
مشارکت کردم بهم گفت نور خداوند رو در جودت می بینم آرامش رو می بینم

از اون شخص و خداوند تشکر کردم ک مسیر نور وبرکت
مسیر روحانی
مسیر درک و آگاهی
مسیر درست ارتباط برقرار کردن با خودم وعزیزانم رو بهم نشون داد
این یکی از معجزات بزرگ خداوند بود که بهم هدیه داد
بی نهایت از خداوند سپاسگزارم 🌸❤️🙏🌸❤️🙏

روایت دوم دلشدگان CoDA

روایت سوم دلشدگان CoDA

داستان_زندگی دوست بهبودی (الهه)


الهه #هم‌وابسته هستم

داستان زندگی من

تازه فهمیدم که دیگر در #کودکی ام نیستم. افرادی که در آن زمان به من #صدمه زدند مدت‌هاست که از بین رفته‌اند و اکنون محیط من #امن است.

پس چرا فَکَم را به هم فشار می‌دهم، سَرم را می‌بندم، چیزی را که ممکن است بگویم تمرین می‌کنم، از درون فحش می‌دهم؟
دیگر نیازی به انجام آن کارها نیست.

‏CoDA به من آموخته است که «#من» وجود دارد که فارغ از استراتژی‌های #مقابله و مکانیسم‌های حالت بقا است.

«من» آن من هستم و #نیروی_برتر من که به من #انرژی می‌دهد همیشه پشت اوست،
مسیرش را می‌شناسد و او را #راهنمایی می‌کند،
هرگز او را تنها نمی‌گذارد.

شاید فکر کنم #تنها هستم، اما دعای #قدم_دوم در خاطرم است و در این لحظه می‌توانم #باور کنم که هرگز تنها نیستم.

با #جلسات، #نشریات، #دعاها و خواندن، خود را از حالت بقا #رها می‌کنم.

من پلی به قدرت برتر خود می‌سازم و #تغییر می‌کنم.
من گرانقدر و #آزادم.

ممنون که منو شنیدین 🙏🌹

«دوست خدمتگزار من تمایل دارم داستانم را با دیگر دوستان بهبودی به اشتراک بزارم.»

✅ انتشار در وب سایت
شماره 19
🌐 https://codair.org/
🆔 @CoDANASHRIYE

داستان_زندگی دوست بهبودی (دریا)


دریا #هم‌وابسته هستم

معنای #عزت_نفس در زندگی من؟

فکر کردن به معنای آن کلمه جالب است.
چگونه به خودم #احترام بگذارم؟
در مورد اینکه کی هستم؟ چه فکر می کنم؟

در بیشتر عمرم به دیگران اجازه دادم این #تصمیم را به جای من بگیرند.
من مردم راضی کن بودم اجازه می‌دادم آنچه دیگران درباره من #فکر می‌کنند، تعیین کند که من چه کسی هستم.

در دوران #بهبودی، دارم یاد می‌گیرم که هستم.
من در حال #رشد هستم.
من در #شناخت نقاط قوت و ضعفم خودآگاه‌تر هستم.

زیرا دارم یاد می‌گیرم که #خدا - #قدرت_برتر من - کیست ؟
و چگونه همان‌گونه که هستم من را #دوست دارد.

می‌توانم #اعتراف کنم که
#اشتباه می‌کنم و متوجه می‌شوم که خودم اشتباه نیستم.

من می‌توانم به #انتقاد دیگران از خودم یا اعمالم گوش دهم و می‌توانم صحت انتقاد آنها را بررسی کنم و در مقابل آنچه #حقیقت دارد باز باشم.

گاهی اوقات، حقیقتی در آنچه می‌گویند وجود دارد، تغییری که به نفع من است.
گاهی اوقات #انتقاد ناشی از مسائل طرف مقابل است.

دارم یاد می‌گیرم قبول کنم با #پذیرش و دوست داشتن خودم، می‌توانم آنها را همان طور که الان هستند، جایی که الان هستند بپذیرم.

#دعا می‌کنم و برای‌شان آرزوی موفقیت در سفر دارم.
#سپاسگزارم

«دوست خدمتگزار من تمایل دارم داستانم را با دیگر دوستان بهبودی به اشتراک بزارم.»

✅ انتشار در وب سایت
شماره 18
🌐 https://codair.org/
🆔 @CoDANASHRIYE

داستان_زندگی دوست بهبودی (مریم)

مریم هستم یه #هم‌وابسته

از وقتی یادم میاد احساس شرم، #بدبختی و بدشانسی با من بود.
همیشه غرق در #غم و رنج و درد و گریان بودم.

خیلی طول کشید فهمیدم در #نقش_قربانی فرو رفتم و برای خودم هویت ساختم.
قربانی بودن عینکی بود که همیشه چشم شعور و استدلال منو نابینا می‌کرد مثل عینکی که شیشه‌هاش رنگی بود ...

خدا رو #شکر از وقتی فهمیدم با #آگاهی و نظارت بر افکار خودم با پذیرش #مسئولیت و عجزم و #سپردن به نیروی برترم چرخه بدشانسی متوقف شده و مدام اتفاقات خوبی تو زندگیم رخ میده ...

اما من دست از سر #تربیت و اصلاح خودم برنمی‌دارم، هر روز آگاهانه #انتخاب می‌کنم چطور زندگی کنم. 🙏🙏🙏

«دوست خدمتگزار من تمایل دارم داستانم را با دیگر دوستان بهبودی به اشتراک بزارم.»

✅ انتشار در وب سایت
شماره 17
🌐 https://codair.org/
🆔 @CoDANASHRIYE

داستان_زندگی دوست بهبودی (هانا)

داستان اعضای CoDA؛
#صداقت_احمقانه

سلام هانا هستم یک #هم‌وابسته

هفته‌های اول ازدواجم، وقتی از شب قبل با شوهرم قرار میزاشتیم که اون منو با خودرو شخصی به مقصدم برسونه، من حرف‌هاشو #باور می‌کردم،

و وقتی صبح از خواب بیدارش می‌کردم تا به وعده‌اش عمل کنه، به من می‌گفت: برو پایین الان میام و من باور می‌کردم، ولی بعد از مدت طولانی انتظار اون نمی‌آمد و من چون دیرم میشد خودم با تاکسی می‌رفتم، و این رفتار مدت‌ها ادامه داشت.

و وقتی ازش می‌پرسیدم چرا صبح نیامدی، می‌گفت فردا میام، و من باور می‌کردم، و شروع کردم به #تغییر خودم و خدمات دادن به اون آدم و مسئولیت‌های اون رو انجام دادم، و حالا بعد از ۳۷ سال #زندگی مشترک و ۳ سال زندگی انفرادی، هنوز وقتی به من میگه فردا شام میام پیشت، من باور می‌کنم،

ولی غذایی که خودم دوست دارم درست می‌کنم، چون ۵۰ درصد احتمال میدم اصلا یادش بره یا حوصله دیدن منو نداشته باشه، اگر بیاد #خوشحال میشم، اگر نیاد من یاد گرفتم حال خودمو خراب نکنم.

با شرکت کردن در #جلسات مجازی و معاشرت با دوستان #بهبودی، حال خودمو خوب نگه می‌دارم چون برای اون هیچ قانونی وجود نداره و همه چارچوب‌ها به راحتی نقض میشه، سرعت غیرمجاز بی‌معنیه، در حالی که من اگر در یک ماه هزینه کلاس ورزشم رو می‌داد، به خودم اجازه نمی‌دادم که هزینه شارژ موبایلم رو ازش بگیرم یا یه کفشی که لازم داشتم بخرم.

چون خودم رو #شایسته این خدمات نمی‌دونستم و چون #عزت_نفس پایینی داشتم ازش درخواست نمی‌کردم، ولی حالا با #مشورت راهنمام یاد گرفتم با لحنی زیبا و شایسته و در زمان مناسب درخواستم رو بگم و منتظر جواب مثبت نباشم و به #خدا بسپارم، اون هم در کمال ناباوری به #نیاز های من #توجه می‌کنه و تغییرات زیادی کرده.
 
اون کسی بود که موقع رانندگی هر ۵ دقیقه یک #نیکوتین مصرف می‌کرد، ولی حالا حدود یک ساعت و نیم رانندگی می‌کنه و نیکوتین مصرف نمیکنه و در پایان مسیر از من می‌پرسه که حس خوبی داشتم؟
از اینکه دود سیگار نبوده و سبقت غیرمجاز نداشته؟

و من در حالی که می‌بوسمش و نوازشش می‌کنم، بهش میگم چقدر حس خوبیه که در کنارش هستم و دارمش.

«دوست خدمتگزار من تمایل دارم داستانم را با دیگر دوستان بهبودی به اشتراک بزارم.»

✅ انتشار در وب سایت
شماره 16
🌐 https://codair.org/
🆔 @CoDANASHRIYE

نرگس هم وابسته هستم

سلام نرگس هم وابسته من دوساله وارد برنامه شدم چون افسردگی شدید داشتم یه شب حالم خراب بود نصف شب با خدا کلی راز و نیاز کردم گفتم خستم چون خیلی دوست دارم نمیتونم خودکشی کنم خودت یا بهم پیام برسون هدفت از خلقت من چی بود یا زندگیمو تموم کن همون شب تو اینستا می‌چرخیدم یه ناشناس درخواست داد منم قبول کردم بهم گفت خیلی منفی فکر می‌کنی کمی باهاش درد دل کردم بهم آدرس کودا و نارانان داد برن انجمن من تو انکار بیکاریم بودم یه ماه طول کشید تا خودم رسوندم جلسه حضوری حالم کم کم بهتر شد چون انرژی و آرامش جلسه من جذب خودش کرد و کودارو مجازی میخونم نه ماه پیش با راهنمام گروهی زدیم من تازه واردان آوردم و راهنما م چند نفر اعضای با تجربه آورد تا کمک کنم شروع به قدم کردیم اولش پنچاه نفر بودیم قدم چهارم گروه ریزش کرد تعدادی نتونستن ادامه بدن قدم ششم که رسیدیم تعدادی گروه ترک کردن چون لیست نواقص نوشتن نتونستن ادامه بدن قدم هشتم تعدادی رفتن دیروز گارگاه قدم داشتیم پنچ نفر اومدن مشارکت کردن خندم میگیره چرا از خودمون باید فرار کنیم هرجا بریم نیمه تاریک وجودمون با ماست باید شهامت داشته باشیم تا آخر قدم‌ها ادامه بدیم من خیلی خوشم میاد آخر قصه رو بفهمم بعد دوازده قدم من حال دلم خوب میشه یا نه خداروشکر من برخلاف میرم هر دو انجمن ادامه میدم تغییر سخت نیست مقاومت در برابر تغییر سخته من نمیخواهم به جهنم گذشته برگردم تمام

هم وابسته هستم

هم وابسته هستم خداوند را شاکرم  چند  سالی بود به انجمن ۱۲ قدمی وصل شده بودم قدمها وسنت ومفاهیم کار کردم

اما جرات انتقال پیام نداشتم

چیزی کم داشتم هنوز  به همه متوسل می شدم هم وابستم را نجات دهم

هنوز دنبال تغییر هم وابستم بودم

توسط راهنما به CoDAوصل شدم

کارگاه قدمی بود با یک  گرداننده با جمعیت صد نفری 

هفته ای یک بار با عشق بیشتر از ۲۰ کیلومتری فاصله را طی می کردم

شش ماه بدون وقفه به جلسه می رفتم حرفهای جدیدی می شنیدم کسی غر نمیزد مشارکتها فقط اعضا از خود مشارکت می کردند از هم وابسته ها نمی گفتن برام بسیار جذاب بود

تا اینکه بیماری  کرونا جلسات را تعطیل کرد ومن موندم با حال بد

تازه با موبایل به واسطه خدمتی در بیرون انجمن  به اجبار آشنا شده بودم بیشتر بواسطه خانواده ازش استفاده میکردم که با جلسات قدم با همان گرداننده آشنا شدم از عشقی که به جلسات داشتم به جلسات مشارکت  تلگرام هم راه پیدا کردم   واحساس دین هرروز در مورد موضوع در گروه  مشارکت میکردم همون روزهای اول دعوت به خدمت شدم با ترس ولرز وتزریق امید ازخدمتگزار جلسه  که تو یاد میگیری جرات کردم وخدمتگزار شدم

روزهای سختی بود بیماری کرونا خانواده وخودم درگیرشدیم با این حال به خدمتم ادامه دادم دوتا هم وابسته هام با مرگ دست وپنجه نرم میکردند روزهاوشبهای تب دار ودستگاه اکسیژن ترس از دست دادن ها واجبار به اینکه روحیه ام را شاد نگه دارم خسته بودم

گروه خدمت در مجازی تنها مامن من بود برای تجربه نیرو وامید روزهای سخت گذراندم همراه با کارکرد قدم وسنت در مجازی خدمت وانتقال پیام دوسال کرونا برای من بهترین روزهای زندگیم شد شیرین ترین روزها چون با حضورم وخدمت کردن وکسب تجربه تونستم خودم را زنده وشاد وسر حال نگه دارم

از خداوند سپاسگزارم برای این مسیر با وجود سختی ها در کنار دوستان برنامه وکارکرد برنامه وکسب بهبودی بهترین روزهای زندگی را گذران می کنم

پریا هم وابسته داستان هم وابستگی

داستان زندگی من

پریا هم وابسته هستم

دوستان درود
منم برای خودم داستانی دارم که تا قبل از آمدنم به هم وابستگان درد زیادی کشیدم
من فرزند طلاق هستم فرزند اول خانواده از قشر متوسط جامعه و تقریبا مذهبی  ،نا پدری عیاش و مادری فداکار
سرپرستی دو خواهر و برادر کوچکتر از من هم تقریبا به من سپرده شده بود .البته از طرف ناپدری که مسیولیت خودش رو انجام نمیداد و این رو به دوش من می انداخت کودکی من نه چندان سخت گذشت نوجوانی ام با اختلافات خانوادگی هم سپری شد خانواده ایی که اعتیاد هم  در آن چشمگیر بود .مادری که  از نقشش خیلی راضی به نظر نمی رسید، درد کشیده و عصبی که از درد اومن هم بیمار بودم و غصه دار  
در هر حال در جوانی ازدواج کردم و دو فرزند محصول این ازدواج بود بر خلاف میلم که طلاق برای من  یک کابوس بود  چندین بار اتفاق افتاد  
خانواده های  نا کار آمد مثل خانواده من طلاق ،اعتیاد و خیانت  
تقریبا اجتناب ناپذیره

الگو های من از کودکی ام در بزرگسالی خودش رو بیشتر نشون داد مسیولیت پذیری بیش از حد ،کنترل کردن ها، اعتماد به نفس پایینم ،گوشه گیریی و  انزوا،  نه گفتن مفهوم نداشت و بله گفتن های بی موقع ،
دیده و شنیده نشدم وطرد شدن های پی در پی از طرف خانواده ام
خلاصه نتیجه این شد که من مادری مهربان اما نا موفق  و تاثیر گذار در رفتار های وابسته گونه فرزندانم شدم و مادری کنترل چی   
این چرخه معیوب تکرار شد
تا جایی که بیماری های سختی گرفتم و روز به روز به عجز خودم نزدیک تر شدم بطور خیلی تصادفی توسط  یک شخص (معلم زبان )فرزندم   که معجزه زندگی من بود اتفاق افتاد 
من یک راهنما  پیدا کردم، از  روز اول قدم کار کردم و جذبش شدم سپس در مراحل CoDA پیشرفت کردم. تا اون موقع من فکر میکردم اصلا من وابسته نیستم
و حالا بعد از سال‌ها اعتیاد به رابطه، سرانجام راه خود را به CoDA پیدا کردم. در اینجا آرام آرام یاد گرفتم که به دلیل تجربیات دوران کودکی ام و وابستگی های من به دیگران
«عدم صمیمیت با خودم بود».

پیام بهبودی راهنمام به من این بود
«تو باید از خودت مراقبت کنی و نه هیچ کس دیگه ایی » 

خدا رو شکر در این جریان زندگی تلخی که داشتم
درس های زیادی گرفتم اول اینکه خودم را بخشیدم و دیگران رو هم در این مسیر به مرور زمان بخشیدم  و امروز بعنوان تجربه تقدیم دوستان بهبودی ام میکنم
امروز  حال دلم خیلی خوبه مشکلات هم وجود دارد  اما چرا ؟ چونکه به زندگی من یک نیروی مافوق یک نیروی برتر اضافه شد که تا به الان من را همراهی میکند
من فهمیدم که حق انتخاب دارم
یک روز انرژی خوبی دارم و یک روز انرژی کمی پایین ،در هر صورت امروز میدانم که  ابزارهای  برنامه را دارم راهنما دارم ،خدمت میکنم ،قدم انتقال میدهم ، به  سبک  خودم مراقبه میکنم  ،تراز روزانه  خودم رو بررسی میکنم ،نه همیشه اما حالم که بد میشود  به من  آلارم میده که دور شدی و از مسیر بهبودی خارج شدی
همینطور امروز، می دانم که در مکان مناسبی هستم، در حال حاضر در حال بهبودی هستم، زیرا به شیوه ای ملایم و عاشقانه به تجربیات نزدیک می شوم. همانطور که به جلسات  CoDA مشغولم، خودم را هم به شیوه ای بخشنده و برنامه ایی  حمایت میکنم . از طریق آشنایی با CoDA، من از مقابله با درد دوران کودکی آگاه شدم.
امروز آرزو دارم فقط درگیر روابط سالم و عاشقانه باشم 

زندگی بدون بهبودی و هوشیاری برای من یعنی «عجز »

 

گاهنامه CoDA شماره اول
گاهنامه CoDA شماره دوم
گاهنامه CoDA شماره سوم
داستان هفتگی
نشر هفتگی CoDA
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی
داستان هفتگی

Views: 1031